تبليغاتX
...یکـــــ فنجانــــــ دلتنــگی

...یکـــــ فنجانــــــ دلتنــگی

!وقتی کسی نیست که تو را به یاد آورد؛ تو دیگر آن کسی نیستی که بودی

دلتنـــــــــگت که می شوم؛

به دنبال تصویری جــــــا مانده از تــــو،

روی لبهایم میـــگردم..

پیِ تــــو،

در به در کوچه های خواب و خاطره میشــــوم..

و هــــــــزار بار،

دستهایـــم را در تلاقی دستهایــــت، مرور میکنم..

 

دلتنـــــــگت که می شوم؛

تمام تنـــــــم آغوش می شود،

و نگاهــــم فریاد میزند:

یک بارِ دگــــــــــــــر ، تنگ در آغوشم گیــــــــــــــر...

راحله نیازی

پ.ن : مخاطب خاص دارد!

چهارشنبه 1391/02/27| 7:52 | راحـله نیـازی||

 

ستاره،

ستاره...


شب،
فقط همین را بلد است!

راحله نیازی

پنجشنبه 1391/02/21| 3:35 | راحـله نیـازی||

هنوز هم بی جهت،

به تو که میرسم،

از تمام جهات،

شعر می بارد....

راحله نیازی

دوشنبه 1391/02/18| 14:2 | راحـله نیـازی||

بـــاران جان!

هر روز عصر،

راس ساعت همیشگی،

منتظرت هستم...

بــــــــبار !

ببار که این خاک،

در نبودت، سخت غریبی می کند..

ببار که این گلها،

بی تو، عطر بهشتیشان را از یاد خواهند برد..

ببار که این جهان،

هر لحظه، محتاج تازه شدن است...

ببـــــــــــــار!

ببار که من،

سخت، دلتنـــــــــــــــــــــگم....

راحله نیازی

جمعه 1391/02/15| 1:1 | راحـله نیـازی||

+ چه اهمیت دارد!

ماندن یا رفتنِ من !

وقتی که تو،

خیــلی پیش،

از دلم رفتی..





++ برای تمام دلتنگی هایم نشانه میگذارم..

تا یادم باشد که،

کجا،

خـدا،

دلم را رها کرد..

چهارشنبه 1390/11/05| 11:4 | راحـله نیـازی||

همه چیز می گذرد..

من نیز..

و تو نیز..

و روزگار..

و...

بی آنکه بغضِ در گلومانده ام را،

مزه مزه کرده باشم..

بی آنکه خالی بودنِ زندگی ام را،

حس کرده باشم..

بی آنکه..

یادم بیاید تو نیستی...

 

راحله نیازی

دوشنبه 1390/10/19| 21:18 | راحـله نیـازی||

و تمام می شوم،

در صبحی دل انگیز...

دو ، سه کوچه آن طرف تر از دلتنگی...

مرگ چشم به راهم نشسته است ؛

و نفسهایی که با هر بالا و پائین آمدنشان،

مرگ را انتظار می کشند...

"انتظار یک منتظر"

آخرین ملودی زندگی ام خواهد بود ؛

با مرگ می سرایمش...

راحله نیازی

یکشنبه 1390/05/23| 10:46 | راحـله نیـازی||

"فاصله"، دلتنگ ترین کلمه ی دنیاست ؛

وقتی حرفِ بین من و تو می شود...

 

در غروبِ هاله گونِ دلبستگی،

وقتی می اندیشم به حسِ باران خورده ی فاصله،

دلم، هوای جاده هایِ خالیِ دلتنگ را می کند...

 

تردیدِ چشم های تو، با تبسمِ همیشه ی لبهای من؛

تقویم روزهای بهارم را،

یکی یکی ورق می زند..

و مرا می کِشاند

پای پنجره یِ حسرت به دلی که،

برایِ دیدنِ تو، باز گذاشتم...

 

فرهاد می شوم برای عشق تو؛

تیشه ام را بیاور،

تا ریشه ی همه ی دلتنگی ها را

از قلب کوه فاصله بِکَنم...

 

پرنده می شوم؛

پر می کشم به سمت پاکی آسمان چشمانت،

قفس می سازم،

از دستهای مهربانت،

برای تن مصلوبم...

 

و زمزمه می کنم؛

این شهر، بی "تو"

با کوچه هایی که بغض مرا در خود فرو برده اند،

جای ماندن نیست...

 

نگاه بی ستاره ام را،

رفیق راهت می کنم،

در برهوت بی تاب  دلتنگی...

تا برسیم به لحظه ی ساکن دیدار...

همانجا که،

دلتنگی و دلبستگی،

آتشی می سازند

برای لبهای من و تو.........................................

راحله نیازی

جمعه 1389/12/27| 8:9 | راحـله نیـازی||

دیرگاهیست

چشمان غمگینم

ترانه ی باران می خوانند؛

روز ها

از پی هم

بی گاه می شوند..

و من

بی صدا، در خود

می شکنم...

کابوس شده است تمام ثانیه ها ی بی قرارم؛

فکر نبودنت،

نداشتنت،

می کُشدم...

این درد واره ها که چکه چکه

بر تن کاغذ می چکند

مرا در تو،

تو را درغربت من،

اسیر خود کرده اند...

ومن

به تو می اندیشم..


با تمام واژه های خاک خورده ام...


با ذهن درد کشیده ام...


با قلب داغ دیده ام...


به تو می اندیشم...


تویی که از آنٍ من نخواهی بود..!

یادت هست گفتم:

من باغ بودم،

تو بهار...

من برگ بودم،

تو نسیم...

من و تو

همیشه

به هم می رسیم!!...

اشتباه بود؛

باید می گفتم،

کاش

من و تو..

به هم برسیم..

امروز؛

اصفهان همان اصفهان است؛

با همان درختها، با همان گلها و با همان کلاغها..

با همان سی و سه پل، با همان پل خواجو،با همان پل چوبی...

با همان میدان امام به قدمت تاریخ ، با همان مسجد ها و مناره های خدانشان،

با همان عمارت چهلستون که بیست ستون بیشتر ندارد!

اما من دیگر همان راحله نیستم..

امروز؛

دیروز،

و تمام فردا ها که بیاید

من دیگر همان آدم روز های قبل نخواهم بود..

این اشکها گواهند،

شاهد دلتنگی های هر روزه ی من اند برای تو..

می دانم نغمه های دلتنگی ام را،

خواهی شنید از آوای

تمام مرغان عشقی که غمگین می خوانند..

می دانم

اشکهایم را خواهی دید

در زلال باران بهاری،

این آسمان هم صدا با من خواهد گریست...

می دانم

سهم من از تو و دنیایت،

دلتنگی هایم خواهد بود...

اشکهایم را گواه می گیرم که تا ابد،

عاشقت خواهم ماند...

دیگر نه بهار را باور می کنم،

نه لبخند را..

سهم من،

همین اشکها هستند...

راحله نیازی

پنجشنبه 1389/12/26| 8:35 | راحـله نیـازی||

به طپش عاشقانه های قلبم  برایت

سوگند؛

که آستانه ی پر محبت آغوشت،

امن ترین پناه دنیا

خواهد بود،

برای مرغک شکسته بالی چونان من...

 

قلب پر مهرت تنها مَحملی است

که غمگینی هایم را

تاب می آورد؛

و گرمای نفسهایت،

آنگاه که در آغوشت پنهانم،

یخ تمام زمستانهای دلم را آب خواهد کرد...

 

سر که بر شانه های مردانه ات بگذارم،

دیگر چیزی از این دنیا نمی خواهم....

راحله نیازی

چهارشنبه 1389/12/25| 8:55 | راحـله نیـازی||

Design By KHanOomi